همه ی اون هایی که وب قبلیم رو دیده بودن میدونن من اصلا آدمی نیستم که از عشق و عاشقی
هیچ چی نمی نوشتم ...
اما این دفعه می خوام یه اعترافی بکنم
من عاشق شدم . . .
حالا توضیح میدم
عشقه من یه فرشته بود به نام مهسا ... هنوز که این اسم رو می شنوم تموم بدنم می لرزه
خیلی دوسش داشتم اما ...
ما تلفنی با هم آشنا شدیم ... اول فقط یه صحبت ساده بود کم کم حرفای رومانتیک و بعد خیلی
باهم دوست شدیم . به هم علاقه مند شده بدویم ... یه شب که باهم حرف می زدیم (ما هر شب از
۱ شب تا ۵ صبح شاید بیشتر حرف میزدیم ) یه هو بهش گفتم :
ـ مهسا
ـ جانم عزیزم مهسا قربونت بره
ـ می خوام یه چیزی بت بگم
ـ بگو عزیز دلم
- عاشقت شدم
- بوق . بوق . بوق ( تلفن قطع شد )
بعد هرچی زنگ زدم ... اس ام اس زدم ... غصه خوردم ... گریه کردم ... آهنگ غم گین گوش کردم
هیچ فایده ای نداشت
یه روز که خیلی دل تنگ بودم بش زنگ زدم جواب داد
ـ بله بفرمایید
- منم عزیزم
- شما؟
- منم اسماعیل
- اسماعیل دیگه کیه
- اااااااا مهسا
- برو گم شو
ـ درینگ . دیرین درین درین دریرینگ . دریرینگ (صدایه گیتار من بود که پشت تلفن واسش شعر می خوندم)
یه روز اومدی تو سکوت سردم سر به راه شد این دل دوره گردم ...
- ببین آقا اسماعیل من دیگه ازت خسته شدم برام تکراری شدی
- اخه
- بوق . بوق . بوق
داره گریم میگیره الان هم تو کافی نت هستم زشته
نمی خوام این وبم رو عاشقانه کنم ولی دلم نیومد این موضوع رو نگم شاید با نوشتن یه کم این
دلم آروم بشه ...
